Thursday, September 18, 2008

Back For Good

This the first post after a couple of months. Well, I'm back, I'm alive and kicking!! I try to keep posting regularly.

Saturday, June 07, 2008

دلم برا خیلی چیزای ایران تنگ شده ولی وقتی میبینم اینجا چقدر راحت میشه با یه غریبه خندید و بعد هم بدون هیچ حرف دیگه گذاشت رفت احساس میکنم که ما تو ایران یه مشکل اساسی داریم که تا به همدیگه میرسیم داریم به زمین و زمان فحش میدیم!! من اینجا نه فامیلی دارم و نه دوستی و احساس تنهایی هم بهم دست نمیده. وقتی وسط یه مال یه سکو گذاشتن و چند پسر رقاص دارن مردم رو سرگرم میکنن و همه باهاشون هماهنگ دست میزنن و پا میکوبن و من بین جمع یه عده ایرانی میبینم که حتی اینجا هم نمیتونن تو جمع خوشحال باشن خیلی ناراحت میشم! وقتی ایرانیایی میبینم که معلوم نیست حجاب دارن یا نه فکر میکنم که آخه ما کجا رو اشتباه رفتیم که به اینجا رسیدیم! کجا راه رو گم کردیم که وقتی بهم میرسیم سعی میکنیم هویتمون رو قایم کنیم. دلم برا اون دختره که تو باجه بانکی که من حساب دارم تو امارات مال کار میکنه میسوزه، و البته به حال خودمون تاسف میخورم که این دختر یا انقدر بدی از ایرانیای دیگه دیده که با وجودی که اسم و تمام مشخصات من و حتی پاسپورتم رو دیده باز هم من از فارسی صحبت کردنش پای موبایل باید بفهمم که ایرانیه یا اینکه اون هم انقدر از ایرانی بودنش شرمندس که نمیخواد کسی بفهمه از کدوم کشوره! امیدوارم بتونم در حدی بتونم یه ایرانی خوب باشم و نظر آدمای بیشتری رو نسبت به ایرانیا عوض کنم.
البته این به شرطیه که همه من رو با عربها اشتباه نگیرن. چون دیگه دراه اعصابم خورد میشه. دیگه کار به جایی رسیده که حتی وقتی شروع میکنم به انگلیسی حرف زدن هم طرف میگه عربی صحبت میکنین؟!! آقا من همینجا اعلام میکنم که من نه عرب هستم، نه عربی حرف میزنم، نه از هیچ کشور عرب زبانی اومدم! من یه ایرانی هستم که سعی کردم انگلیسی خوب بلد باشم، همین!!!

Thursday, May 29, 2008

مدتهای زیادی میشه که چیزی اینجا ننوشتم. دو دلیل ساده داشت: دسترسی درست به این اینترنت نداشتم و بعد هم هنوز میز درست درمونی ندارم که کامپیوترمو روش بذارم و فعلا کامپیوتر رو ساب ووفر هست و من نشستم زمین و اینا رو مینویسم.
از اتفاقات این مدت اگر بخوام بگم که یه 30-40 صفحه میشه ولی سعی میکنم خلاصه بگم چی شد.
هفته اول که به پیگیری کارهای اولیه در شرکت و کارهای مربوط به اقامت و پیدا کردن خونه گذشت. در همین مدت هم بعد از اینکه خونه پیدا شد من فوری بعضی لوازم اولیه مثل گاز و یخچال و تخت و این چیزها خریدم که وقتی نقل مکان میکنم یه خونه یس وسیله نباشم. هفته دوم بیشتر به منتقل کردن وسایل به این خونه و تمیز کردنش گذشت که خودش مصیبتی عظیم بود. از محل خونم هرچی کمتر بگم بهتره. اینجا ارزونتری شهرک تو دوبی هستش و از لحاظ سطح فرهنگی و کیفیت ساخت و امکانات در حداقل هستش. تنها خوبیش اینه که هنوز بیشتر بخشها خالی هستش و خلوته و سر و صدا نداره که من خیلی برام خوشحال کننده است. در چند روز گذشته هم که کلاس رانندگی رو شروع کردیم که به شدت مسخره هستش و در واقع فقط داره بهت یاد میده که چجوری امتحان رو قبول بشی چون اینجا خیلی کسی رانندگی بلد نیست و همه یاد گرفتن پاشون رو از رو گاز بذارن رو ترمز یا بالعکس و بقیه کارها هم که با خود ماشینه!!
در کل جای جالبیه برا زندگی! حداقل کسی کاری به کارت نداره و راحت زندگی میکنی و در ضمن انقدر آدمهای متنوع با فرهنگهای متنوع میبینی که حوضلت سر نمیره!
حالا بعدا بازم تعریف میکنم.

Friday, May 09, 2008

اینو به عنوان اولین پست از اینجا قبول کنین تا زندگیم سر و سامون بگیره و یه روده درازی حسابی در وصف اوضاع و احوالم بکنم!

Tuesday, May 06, 2008

بالاخره بعد از یک ماه تاخیر و اینها بلیط من رو گرفتن و من فردا صبح ساعت 5 پرواز دارم. حالا اینکه باز روز آخری من چند صدتا کار داشتم و همش به بدو بدو گذشت بماند. ولی همچنان معتقدم یه خیر عظیمی در این قضیه بود، چون من باز هم بطور اتفاقی یکی از دوستای قدیم رو امروز تو بانک دیدم و کلی حال و احوال کردیم و اینها! پشت بعدی از اونور آبهای خلیج فارس میشه احتمالا!

Thursday, May 01, 2008

من نمیدونم شرکت به این بزرگی وقتی من رو استخدام میکردن فکر نکردن که برای من باید فضای کار هم در نظر بگیرن که حالا یه ماهه دارن تلاش میکنن این فضا رو فراهم کنن تا من بتونم برم اونجا کار کنم؟!! همکار عزیز دیشب پروازش بود که بسی باعث شادی و سرور من شد چون دیگه تو هواپیما و مراحل دیگه نباید با هم باشیم که خب طبیعتا خیلی خوبه چون اگه اصولا استرسی وجود داشته باشه فقط مربوط به کار خودمه و دیگه نباید دائم به نگرانیهای شخص دیگه ای توجه کنم! این دفعه هم باز گفتن هفته دیگه تا ببینیم هفته دیگه چی میگن!!

Wednesday, April 23, 2008

این طرح زوج و فرد هم واسه خودش بساط جالبیه! سر یه خیابون پلیس هست و سر بعدی نیست. البته این به نفع من تموم شد که با خیال راحت رفتم تو طرح و کارم رو انجام دادم.

این تاخیر کار من میتونه دو حالت داشته باشه: یا خیری عظیم در این کاره، یا شری عظیم!! فعلا از خیر بودنش اینکه من دارم تقریبا تمام کارهای پدر گرامی رو رفع و رجوع میکنم و در ضمن یه کنسرت و دو تا عروسی دعوت شدم و یکی از دوستای قدیمیم رو دوباره پیدا کردم و در ضمن مادر گرامی هم تنها نموند و زودتر از من رفت پیش بقیه فامیل! در شر بودنش اینکه من الان با چمدون بسته و بدون غذا باید تو خونه تنها باشم!! حالا شما حساب کنید این قضیه بیشتر شره یا خیر.

Tuesday, April 22, 2008

حالا که بالاخره تصمیم گرفتن برای ما بلیط بگیرن که بریم، تا آخر هفته دیگه بلیط جا نمیده و من همچنان در ایران در خدمت خلق مسلمین خواهم بود!! البته یه حالت بهتر وجود داره که یهو دلشون بسوزه و برامون بلیط بیزنس کلس بگیرن!! (آخره ترجمه بود این بیزنس کلس)

Monday, April 21, 2008

من نمیدونم واقعا تهیه مقدمات رفتن دو نفر انقدر کار داره که من الان دو هفتس ویزام اومده ولی هنوز برام بلیط و هتل نگرفتن که برم!! الان بیشتر از یک هفته هم میشه که من چمدونم رو بستم گذاشتم وسط اتاق. و دیگه واقعا حوصلم از بیکاری داره سر میره! الان چند ماه هست که هیچ برنامه ای تو زندگیم شروع نکردم تا ببینم این کار رفتن چی میشه و دیگه تحملم تموم شده!

Thursday, April 17, 2008

احساس میکنم ما ایرانیا دیگه بیشتر از این نمیتونیم خودخواه باشیم. یعنی اگه فراتر بریم باید یه تعاریف جدیدی درست بشه. ما حاضر نیستیم یه لحظه پشت چراغ قرمز واستیم تا چراغ سبز بشه و رد بشیم. یه کم با فاصله تو صف واستیم که دائم جلویی رو هل ندیم. یه کم اجازه بدیم هر کسی برا خودش هر جور دوست داره زندگی کنه و درک کنیم به ما ربطی نداره که میخواد تو زندگیش چیکار کنه. و کلی مثال دیگه. و من متاسفم که بگم منم یه ایرانیم با کلی از این مشخصات!!

و من همچنان تا هفته دیگه هم در تهران هستم!!

Wednesday, April 16, 2008

تو شرکت ما تقریبا همه کاری سر و ته انجام میشه! اول میگن بیکارین. دوم میگن براتون کار پیدا میکنیم. بعد کار پیدا میشه ولی فقط یه عنوانه. بعد ویزا میگیرن برات. بعد از اونجا که در مرحله سوم فکر نکردن خب این آدمی که ما استخدام کردیم رو میخوایم چیکار میرن فکر کنن که باهات چیکار کنن. نتیجه این میشه که من صد بار تا حالا با همه خداحافظی کردم و دوباره دیدمشون و الان چند ورز میشه که چمدون بسته من وسط اتاق داره خاک میخوره!
البته یه خوبی کلیت این قضیه تاخیر داشت اونم این بود که یکی از دوستان خیلی قدیمی بعد مدتها زنگ زد و منو کنسرت دعوت کرد. بالاخره بعد هشت سال دوستی ساز زدنشو میبینم و از همه مهمتر خودشو! من به قضا و قدر اعتقادی ندارم ولی نمیشه این اتفاق بیفته و فکر نکنم که اگه یه هفته زودتر رفته بودم یا این برنامه هفته دیگه بود و من رفته بودم من ممکن بود دیگه هیچوقت این آدم رو نبینم.

Friday, April 04, 2008

بالاخره این ویزای کار هم اومد و من تا حدود یک هفته تا ده روز دیگه میرم دوبی! دوستانی که نمیرسم باهاشون تماس بگیرم و خداحافظی کنم رو از همینجا باهاشون خداحافظی میکنم و امیدوارم تو دفعه هایی که برمیگردم ببینمشون.

وقتی میگم بیکارم قیافه آدما خیلی دیدنیه!

ببینم شما به صمیمیترین دوستتون زنگ میزنین یا براش رو 360 کامنت میذارین؟!!!

و من همچنان در خماری به سر میبرم! البته کارهایی هست که به اندازه کافی سرم رو گرم کنه ولی باعث نمیشه یادم بره که بیشتر از یک ماه میشه که همه زندگیم در حالت تعلیق هستش و هیچ کاری نمیتونم بکنم و هیچ تصمیمی نمیتونم بگیرم.

Monday, March 24, 2008

خب اینم سال 1387! من که هیچوقت خیلی حس خاصی نسبت به سال نو و این حرفا نداشتم و هنوز هم ندارم، فقط میدونم که تا اطلاع ثانوی بیکارم!
به مناسبت سال نو کامپیوتر خونه که مثل بچه آدم داشت تا امروز صبح یه نفس کار میکرد، بعد از اینکه خاموشش کردم تصمیم گرفت بمیره و دیگه روشن نشه! در همین راستا موندم که کلی خرج مادربرد و اینهاش بکنم تا زنده بشه یا به امان خدا رهاش کنم!

شیطونترین پسر دایی دنیا

Tuesday, March 18, 2008

اول که شروع کردم به خداحافظی خیلی حس خاصی نبود ولی وقتی نوبت خداحافظی با رویا جون و امین رسید دیگه نتونستم تحمل کنم. درسته که به شکل عجیبی دیگه خیلی از چیزی ناراحت نمیشم ولی دیگه از سنگ هم نیستم که وقتی امین تو بغل من داره هق هق گریه میکنه منم گریم نگیره!

Friday, March 14, 2008

تو مملکتی زندگی میکنیم که به خاطر تبعیض مذهبی و قوانین مسخره نمیتونی با دوستات که از پدر مادرهای غیر مسلمون به دنیا اومدن درست رابطه داشته باشی!! چه ایرادی باید تو قوانین نوشته و نانوشتمون باشه که همه اقلیتها سعی میکنن از ایران برن؟!! چه ایرادی هست که ارامنه ما که از اقوام اصیل ایرانی هستند که به خودشون میگن ارمنی و یه ما میگن ایرانی؟!! مگه غیر از اینه که مه یه جا به دنیا اومدیم، یه جا بزرگ شدیم و یه جا داریم زندگی میکنیم؟!! چرا زرتشتیا به اجداد ما بخاطر تغییر دین نسبت ترسو بدن یا ما رو عرب بدونن؟!! من نمیخوام بگم برابری حقوق زنان مهمتره یا آزادیهای مذهبی ولی خب چرا برای برابری و آزادیهای مذهبی یک تومار با یک یا هر چند میلیون امضا جمع نمیکنیم؟!! در اکثر جاهای دنیا سفید و سیاه، مسیحی و یهودی و هر دین دیگه دارن با هم زندگی میکنن و ازدواج میکنن و بچه های اونها هم یاد میگیرن که همینجور که خودشون با مخالفت با عقاید قدیمی به دنیا اومدن سعی میکنن که به اون عقاید قدیمی برنگردن. این مسائل هم فقط مال ایران نیست! تو عربستان زنها برای بدست آوردن حق رانندگی در حال تلاش هستند و سرکوب میشن. در امارات به خونه هایی که افراد مجرد با هم زندگی میکنن حمله میشه و جریمه میشن در حالیکه این زنها و مردها اکثر برای کاهش هزینه زندگی و امکان ادامه کار و فعالیت مجبورن این شکلی زندگی کنن و شاید که اکثرن هیچ رابطه خاصی هم با هم ندارن و فقط شبها تو یه اتاق کوچیک 4-5 نفری میخوابن تا اصلا سقفی بالا سرشون داشته باشن.

Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com Visit Greenpeace.org to help save your seas.