Saturday, July 23, 2011

باز من تصمیم گرفتم که یه کشوری خوب و به دردخور هستش توش بمب گذاشتن و کشت و کشتار راه انداختن! حالا آقای افراطی نمیشد مثلا بعدا این کار میکردی که من اومده بودم اونجا؟! مجبور بودی یه کاری کنی که وقتی من میخوام این پروسه رو شروع کنم بخوان تو سیستم امنیتی سخت بگیرن؟!! تا وقتی آدمهای مذهبی افراطی وجود دارن دنیا در آسایش نخواهد بود!
و من همچنان از دست دوست خداجوی خودم در عذابم! آدمهایی که نصفه نیمه مذهبین به نظرم از همه نوع بدترن چون هیچ قابل حساب نیستن! نه میتونی بفهمی که در یک شرایط خاص چه عکس العملی نشون میدن نه کلا نظر خیلی ثابتی درمورد چیزی دارند! 

Monday, July 11, 2011

این افراد مذهبی همیشه وقتی به لذتهای دنیوی میرسن سوراخ دعا رو گم میکنن و دین و مذهب یادشون میره! بعد یه مدت که خوش گذشت یهو میبینن که ای داد دارن به سمت جهنم متمایل میشن! اتفاق بعدی یک حرکت کلاسیک به نام توبه هستش که به دفعات اتفاق میفته و فایده نداره چون هر آ دم عاقلی که از مغزش استفاده کنه میدونه که اگه از چیزی خوشت اومد به این آسونی نمیتونی ازش دل بکنی!
حالا مشکل این قضیه اونجایی هست که شما از نزدیک با همچین افرادی سروکار دارین! هر از چندی یهو میبینین طرف تو خودشه، بعد از اصرارهای فراوان و غیره اطلاع حاصل میشه که احساس گناه فوران کرده و وقت توبه هستش! خر بیارید و باقلا بار بزنید که دوباره شما یک دوره گذرا در پیش دارید تا دوباره لذتهای دونیوی غالب بشن! خلاصه اینکه تو یه اینفینیت لوپ گیر کردین که هیچ خروجی جز قطع رابطه ندارین! که اونم مشکلات و دردسرای خودش رو داره! راه حل فعلی من اینه که میذارین طرف فکر کنه شما با این رفتار احمقانش مشکلی ندارین! تا خودش بفهمه که اینجوری نمیشه و یه فکر اساسی بکنه!
یه راه هم برای پیش گیری از همچین شرایطی پیدار کردم که اگه دفعه بعد از کسی خوشتون اومد و مذهبی بود بهش بگین برو به همون جهنمی که خیلی بهش اعتقاد داری! و اینگونه از تمام مشکلات بعدی خلاص خواهید شد!

Saturday, July 09, 2011

و مشکلات ما با نوش جان کردن یک بالش توسز من حل میشود!!! هر روز بیشتر و بیشتر فکر میکنم که ...
ولش کن فکر زیادی هم چیزه خیلی خوبی نیست! این حرف رو مذهبیون خیلی دوست دارن چون تنها راهی که سیستمهای کنترلیشون پیش میره تحمیق مردم هستش!
این تکنولوژی هم چیز سرگیجه آوریه! با وجود اینکه از سن کم کامپیوتر داشتم و همیشه با تقریب خوبی کاملا به روز بودم و جدیدترین کامپیوترها و نرم افزارها و غیره رو داشتم بازم احساس میکنم که دارم جا میمونم و هر چیزه جدیدی که میاد تا مدت طولانیتری من رو سردرگم میکنه تا به حد نیاز میفهمم چی به چیه!
اگه قرار باشه با همین سرعت پیش بره این قضیه فکر کنم در 10 سال آینده کلا انقدر از تکنولوژی روز به دور باشم که نتونم زندگی کنم! همیشه حرکت باید به سرعت مطمئنه باشه! 

Thursday, July 07, 2011

از اونجاییکه یه سر رابطه منم، روابط یه کم شکراب هستش! خب آخه اینم شد سورپریز؟! بماند! 
هوا که داره به حدود غیر قابل تحمل نزدیک میشه و دیگه واقعا میل به بیرون از محیط تهویه شده نیست! این ملت سیگاری هم که دهن و همه جای دیگه ما رو سرویس کردن! همون محیط تهویه شده هم خفقان آوره!
امروز صبح یهو به سرم زد که سری به آلبوم دیوار پینک فلوید بزنم! احساس شخصیم این بود که من در سن حدود 19 سالگی درک موسیقیاییم از این گروه کامل شده ولی امروز صبح تازه فهمیدم که تازه در شرایطی هستم که کل شعرها رو میفهمم! تعجبی هم نداره خیلی البته چون به لطف دنیای همیشه دل انگیزی که توش زندگی میکنیم شرایط مشابه قصه دیوار مرتبا داره تکرار میشه! خلاصه که خیلی چسبید! اگه امشب تنها بودم یه الکل مشتی به بدن میزنم و از اول تا آخر آلبوم رو گوش میدم! سردرد بعدش توجیه شده هست و مشکلی باهاش ندارم. 
این مشکل مسخره هم که اخیرا پیش اومده بود حل شد. راه حلش هم دکتر و انواع عکسبرداری و اینها نبود. راه حل یه جستجو تو گوگل بود و مراجعه به داروخانه و خرید کپسول بی کمپلکس! یه هفته استرس و کلی پول دکتر و اینها هم بیخود بود. البته من به طور معمول دکترا رو برا امکان نسخه نویسی قبول دارم و نه چیز دیگه. از اونجاییکه اکثر مشکلات من تکراری هستن خودم درمون همه رو بلدم! برا همین دکتر جان من رو موش آزمایشگاهی یه کلاس درس واسه خودت نکن! نسخه رو بده ببرم داروخانه بپیچن برم به کار و زندگیم برسم! 
فعلا همین!

Saturday, June 18, 2011

باز من تنبلی کردم و گفتم مینویسم و ننوشتم. با توجه به تجربه دیروز در ترجمه فکر کنم باید این نوشتن رو جدی بگیرم اگه نه فارسی نوشتاری به کل از یادم میره!
آیدین گفت چرا نمینویسی؟ گفتم همش غرغره آخه! حالا همون غرغرا رو مینویسم تا دلم خنک شه!
یه سوالی این چه صیغس که خانوما دارن که میگین میخوام چند روز نبینمت که دلم برات تنگ بشه؟! خب ببینم بدون دلتنگی آدم نمیتونه کسی رو دوست داشته باشه؟! نکنه این برمیگرده به اصطلاح دوری و دوستی؟! تا جایی که من عقلم میرسه دوستی با نزدیکی رابطه خیلی قویتری داره!
رو میزم دو کپه کاغذ و نقشه هستش که یه سری جاش سطل آشغاله و یه سری هم یه مشت کار عقب افتادس که جرات نمیکنم بهش دست بزنم. کلا خیلی نامرتبه دیگه!
بانک عزیز این ماه قسط وام رو یه بار از حسابم کم کرده یه بار از حقوقم که خیلی بهم خوش بگذره! نه من خیلی درآمد بالایی دارم و گردش حسابم میلیونیه حالا اینا هم باید گیج بزنن هی!
فکر کنم واسه صبح روز شنبه به اندازه کافی غر زدم! تا ببینم دوباره کی غرغرم میاد! 

Thursday, March 24, 2011

بازگشت؟!!

در پست قبل که مورخ زمانی سال 2008 هستش اعلام کردم که برگشتم و زنده هستم! الان نزدیک به سه سال از اون موقع میگذره! نمیدونم برگشتم یا این یه هیجان زودگذره ناشی از خوندن 2 وبلاگ! به هر حال این یه پست رو داشته باشین تا ببینم بعدی چی میشه!
دیشب بعد از مدتها رفتم سالسا پارتی! طبق معمول همون تیپهای همیشگی که مشغول خودنمایی با چرخشهای سریع هستند حضور داشتند. یک آهنگ با همکلاسی محترم که در تمام آهنگ سعی داشت من رو با بیت هماهنگ کنه رقصیدم. اجرای حرکات مشکلی نبود ولی انگار بیت به مغز من نمیرفت که نمیرفت! از هیچی بهتر بود ولی انگیزه کافی برای بیشتر رفتن نشد!
اولین پنجشنبه سال جدیده و برای من که فقط به لطف رییس ایرانی روز اول سال رو تعطیل بودم فرصتی هستش برای استراحت، اگه همچین چیزی برای من تعریف شده باشه!
خواستم پست یکی مونده به آخر رو حذف کنم چون نظرات سه سال پیشم رو قبول ندارم دیگه! البته بعضی رو! ولی گفتم باشه تا یادآوری باشه از اینکه چه مراحل فکری رو طی کردم. در ضمن یه آدم خاص اونجا جوابی داده که میخوام بیشتر روش فکر کنم چون تا الان ندیده بودم اون جواب رو و در ضمن یادآور یه دوره سخت از زندگی اون دوست خاص هم بوده!
چقدر حرف زدم و آشفته گفتم! تاثیر نخوردن صبحانه باید باشه که جلوی هرز رفتن مغز کژاندیش من رو میگیره تا 12 ظهر لا اقل! حالا ببینیم کی حس پست بعدی میاد!

Thursday, September 18, 2008

Back For Good

This the first post after a couple of months. Well, I'm back, I'm alive and kicking!! I try to keep posting regularly.

Saturday, June 07, 2008

دلم برا خیلی چیزای ایران تنگ شده ولی وقتی میبینم اینجا چقدر راحت میشه با یه غریبه خندید و بعد هم بدون هیچ حرف دیگه گذاشت رفت احساس میکنم که ما تو ایران یه مشکل اساسی داریم که تا به همدیگه میرسیم داریم به زمین و زمان فحش میدیم!! من اینجا نه فامیلی دارم و نه دوستی و احساس تنهایی هم بهم دست نمیده. وقتی وسط یه مال یه سکو گذاشتن و چند پسر رقاص دارن مردم رو سرگرم میکنن و همه باهاشون هماهنگ دست میزنن و پا میکوبن و من بین جمع یه عده ایرانی میبینم که حتی اینجا هم نمیتونن تو جمع خوشحال باشن خیلی ناراحت میشم! وقتی ایرانیایی میبینم که معلوم نیست حجاب دارن یا نه فکر میکنم که آخه ما کجا رو اشتباه رفتیم که به اینجا رسیدیم! کجا راه رو گم کردیم که وقتی بهم میرسیم سعی میکنیم هویتمون رو قایم کنیم. دلم برا اون دختره که تو باجه بانکی که من حساب دارم تو امارات مال کار میکنه میسوزه، و البته به حال خودمون تاسف میخورم که این دختر یا انقدر بدی از ایرانیای دیگه دیده که با وجودی که اسم و تمام مشخصات من و حتی پاسپورتم رو دیده باز هم من از فارسی صحبت کردنش پای موبایل باید بفهمم که ایرانیه یا اینکه اون هم انقدر از ایرانی بودنش شرمندس که نمیخواد کسی بفهمه از کدوم کشوره! امیدوارم بتونم در حدی بتونم یه ایرانی خوب باشم و نظر آدمای بیشتری رو نسبت به ایرانیا عوض کنم.
البته این به شرطیه که همه من رو با عربها اشتباه نگیرن. چون دیگه دراه اعصابم خورد میشه. دیگه کار به جایی رسیده که حتی وقتی شروع میکنم به انگلیسی حرف زدن هم طرف میگه عربی صحبت میکنین؟!! آقا من همینجا اعلام میکنم که من نه عرب هستم، نه عربی حرف میزنم، نه از هیچ کشور عرب زبانی اومدم! من یه ایرانی هستم که سعی کردم انگلیسی خوب بلد باشم، همین!!!

Wednesday, May 28, 2008

مدتهای زیادی میشه که چیزی اینجا ننوشتم. دو دلیل ساده داشت: دسترسی درست به این اینترنت نداشتم و بعد هم هنوز میز درست درمونی ندارم که کامپیوترمو روش بذارم و فعلا کامپیوتر رو ساب ووفر هست و من نشستم زمین و اینا رو مینویسم.
از اتفاقات این مدت اگر بخوام بگم که یه 30-40 صفحه میشه ولی سعی میکنم خلاصه بگم چی شد.
هفته اول که به پیگیری کارهای اولیه در شرکت و کارهای مربوط به اقامت و پیدا کردن خونه گذشت. در همین مدت هم بعد از اینکه خونه پیدا شد من فوری بعضی لوازم اولیه مثل گاز و یخچال و تخت و این چیزها خریدم که وقتی نقل مکان میکنم یه خونه یس وسیله نباشم. هفته دوم بیشتر به منتقل کردن وسایل به این خونه و تمیز کردنش گذشت که خودش مصیبتی عظیم بود. از محل خونم هرچی کمتر بگم بهتره. اینجا ارزونتری شهرک تو دوبی هستش و از لحاظ سطح فرهنگی و کیفیت ساخت و امکانات در حداقل هستش. تنها خوبیش اینه که هنوز بیشتر بخشها خالی هستش و خلوته و سر و صدا نداره که من خیلی برام خوشحال کننده است. در چند روز گذشته هم که کلاس رانندگی رو شروع کردیم که به شدت مسخره هستش و در واقع فقط داره بهت یاد میده که چجوری امتحان رو قبول بشی چون اینجا خیلی کسی رانندگی بلد نیست و همه یاد گرفتن پاشون رو از رو گاز بذارن رو ترمز یا بالعکس و بقیه کارها هم که با خود ماشینه!!
در کل جای جالبیه برا زندگی! حداقل کسی کاری به کارت نداره و راحت زندگی میکنی و در ضمن انقدر آدمهای متنوع با فرهنگهای متنوع میبینی که حوضلت سر نمیره!
حالا بعدا بازم تعریف میکنم.

Friday, May 09, 2008

اینو به عنوان اولین پست از اینجا قبول کنین تا زندگیم سر و سامون بگیره و یه روده درازی حسابی در وصف اوضاع و احوالم بکنم!

Tuesday, May 06, 2008

بالاخره بعد از یک ماه تاخیر و اینها بلیط من رو گرفتن و من فردا صبح ساعت 5 پرواز دارم. حالا اینکه باز روز آخری من چند صدتا کار داشتم و همش به بدو بدو گذشت بماند. ولی همچنان معتقدم یه خیر عظیمی در این قضیه بود، چون من باز هم بطور اتفاقی یکی از دوستای قدیم رو امروز تو بانک دیدم و کلی حال و احوال کردیم و اینها! پشت بعدی از اونور آبهای خلیج فارس میشه احتمالا!

Thursday, May 01, 2008

من نمیدونم شرکت به این بزرگی وقتی من رو استخدام میکردن فکر نکردن که برای من باید فضای کار هم در نظر بگیرن که حالا یه ماهه دارن تلاش میکنن این فضا رو فراهم کنن تا من بتونم برم اونجا کار کنم؟!! همکار عزیز دیشب پروازش بود که بسی باعث شادی و سرور من شد چون دیگه تو هواپیما و مراحل دیگه نباید با هم باشیم که خب طبیعتا خیلی خوبه چون اگه اصولا استرسی وجود داشته باشه فقط مربوط به کار خودمه و دیگه نباید دائم به نگرانیهای شخص دیگه ای توجه کنم! این دفعه هم باز گفتن هفته دیگه تا ببینیم هفته دیگه چی میگن!!

Wednesday, April 23, 2008

این طرح زوج و فرد هم واسه خودش بساط جالبیه! سر یه خیابون پلیس هست و سر بعدی نیست. البته این به نفع من تموم شد که با خیال راحت رفتم تو طرح و کارم رو انجام دادم.
این تاخیر کار من میتونه دو حالت داشته باشه: یا خیری عظیم در این کاره، یا شری عظیم!! فعلا از خیر بودنش اینکه من دارم تقریبا تمام کارهای پدر گرامی رو رفع و رجوع میکنم و در ضمن یه کنسرت و دو تا عروسی دعوت شدم و یکی از دوستای قدیمیم رو دوباره پیدا کردم و در ضمن مادر گرامی هم تنها نموند و زودتر از من رفت پیش بقیه فامیل! در شر بودنش اینکه من الان با چمدون بسته و بدون غذا باید تو خونه تنها باشم!! حالا شما حساب کنید این قضیه بیشتر شره یا خیر.

Tuesday, April 22, 2008

حالا که بالاخره تصمیم گرفتن برای ما بلیط بگیرن که بریم، تا آخر هفته دیگه بلیط جا نمیده و من همچنان در ایران در خدمت خلق مسلمین خواهم بود!! البته یه حالت بهتر وجود داره که یهو دلشون بسوزه و برامون بلیط بیزنس کلس بگیرن!! (آخره ترجمه بود این بیزنس کلس)

Monday, April 21, 2008

من نمیدونم واقعا تهیه مقدمات رفتن دو نفر انقدر کار داره که من الان دو هفتس ویزام اومده ولی هنوز برام بلیط و هتل نگرفتن که برم!! الان بیشتر از یک هفته هم میشه که من چمدونم رو بستم گذاشتم وسط اتاق. و دیگه واقعا حوصلم از بیکاری داره سر میره! الان چند ماه هست که هیچ برنامه ای تو زندگیم شروع نکردم تا ببینم این کار رفتن چی میشه و دیگه تحملم تموم شده!